سردار شهید محمد جواد آخوندی

فرمانده گردان ید الله تیپ امام صادق (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سردار شهید محمد جواد آخوندی

دوم اردیبهشت1338 ه ش در روستای اناران به  دنیا آمد. او و برادرش قرآن را نزد پدر آموختند و سپس برای تکمیل آن به  روستای مجاور در یک کیلومتری روستای اناران رفتند. از کودکی مهربان و صمیمی  بود و در کارهای خانه و کشاورزی و دامداری به افراد خانواده کمک می کرد.  قبل از سن بلوغ، قسمت هایی از دعای سحر ماه مبارک رمضان را حفظ بود.
مدرسه رفتن را دوست داشت و در سال 1344 به دبستان حسین آباد واقع در روستای  حسین آباد نهبندان رفت و در سال 1349 آن را به پایان رساند. به تکالیف  مدرسه علاقه داشت که با وجود طی کردن مسافت دوازده کیلومتری، در برگشت بدون  اظهار خستگی آنها را انجام می داد.
همیشه قبل از طلوع آفتاب و قبل از دیگر بچه ها آماده می شد و آنها را صدا می زد تا برای رفتن به مدرسه آماده شوند.
در سال 1349 دوران راهنمایی را در شهرستان بیرجند شروع کرد و در سال 1352  به اتمام رساند. به کارهای بنایی و کارگری می پرداخت و از مزد دریافتی برای  مخارج تحصیلش استفاده می کرد. در سال 1353 دوره متوسطه را در شهرستان  بیرجند و در دبیرستانی که هم اکنون آیت الله طالقانی نامیده شده شروع کرد و  در سال 1356 به پایان رساند. با شروع انقلاب و حرکتهای خیابانی، او نیز  متحول شد و وارد صحنه مبارزه شد. روحیه مثبت و خوبش رشد کرد .با پیروزی  انقلاب اسلامی و با ورودش به سپاه، یک جهش قابل توجه در شخصیت او به وجود  آمد.هنگام تحصیل در بیرجند برای نماز و مراسم سخنرانی به مسجد می رفت.
قرآن، نهج البلاغه، کتاب های نوحه و تفاسیر قرآن در حوزه مطالعه او بودند و  به آثار شهید مطهری و دکتر شریعتی علاقه داشت و رساله امام خمینی را  مطالعه می کرد.
اهالی روستا او را متین و بزرگوار می دانستند و او را دوست داشتند و سخنان و  پیشنهاد های او را قبول می کردند. پیشنهاد احداث یک مسجد در روستا، از  جمله پیشنهاد های او بود که مورد پذیرش مردم واقع شد.
هر چند پلیس و شهربانی راهپیمایان را کتک می زدند، اما نهضت شروع شده بود.  مبارزان همدیگر را می شناختند و با هم برنامه ریزی و طراحی می کردند و آنها  را به اجرا در می آوردند. از جمله طرحهای بسیار کارساز که رجبعلی آهنی و  محمد جواد طراحان اصلی آن بودند، طرح فراری دادن سریع و حساب شده سربازان  از پادگان ها برطبق دستور امام خمینی بود که به صورت موفقیت آمیز عملی شد.
شهید آهنی اتومبیلی داشت که سربازان را سوار آن می کرد و از پلیس راه عبور  می داد. برای سربازان لباس شخصی تهیه می کرد و سلاحهای آنها به افراد  انقلابی که رهبری مبارزه را بر عهده داشتند، تحویل می داد. این طرح برای  طاغوتیان مسئله ساز شده بود تا اینکه خبر رسید عده ای از سربازان لشگر 77  خراسان را از مشهد برای مقابله با این طرح فرستادند. محمد جواد شبها را پشت  نرده های پادگان 04 بیرجند می گذراند. به نگهبانان نزدیک می شد و با کمال  شجاعت به ایست و هشدار آنها اهمیتی نمی داد و شروع به موعظه می کرد و  نگهبان مورد نظر را متقاعد می کرد که فرار کند.
محمد جواد در ضمن اجرای این طرح و راهپیمایی های هر روزه، درس و گرفتن  دیپلم را فراموش نمی کرد. بعد از انقلاب اولین نهادی که شکل گرفت کمیته  انقلاب اسلامی بودکه او عضو آن شد .مدتی بعد به سپاه پیوست.
او مدیر بسیار موفقی بود و در کارها مشورت می کرد و این به خاطر انصاف و  عدالتش بود. نمازش را به موقع و اول وقت می خواند و در مراسم مذهبی و دها،  به ویژه دعای کمیل و توسل شرکت دائم و فعالی داشت.
مسئولیت های زیادی به عهده گرفت تاپاسدار دستاوردهای انقلاب اسلامی باشد.
مسئول حفاظت شخصیت ها در بیرجند، مسئول زندان های سیاسی منطقه بیرجند،  مسئول آموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛‌ مسئول آموزش عمومی مردم در  روستاها و مربی آموزش در پادگان منتظران شهادت بیرجند.
از اولین نفراتی بود که در طبس حضور یافت و هنگامی که هواپیما های خودی به  دستور بنی صدر برای از بین بردن اسناد تجاوز آمریکا حمله کردند، تا مرز  شهادت پیش رفت.
ماموریت بسیار مهمی نیز در قاین داشت که به همراه بچه های قدیمی سپاه  بیرجند آن را به انجام رساند. در آن زمان منافقین و افراد ضد انقلاب در این  منطقه وضعیبت خطر ناکی را به وجود آورده بودند که تلاش ویژه ای را می  طلبید.
آخوندی می گفت: ما چند نفر با یکدیگر عهد کرده بودیم تا منافقین و ضد  انقلاب را از پای در نیاوریم، پوتین هایمان را از پا در نیاوریم و حتی وقتی  برای نماز پا برهنه می شدیم. به محض اتمام نماز پوتین ها را می پوشیدیم و  بالاخره به نتیجه رسیدیم.
در این میان ماموریتی برای او در جبهه پیش آمد و حدود شش ماه به جبهه رفت و  وقتی برگشت مامور حفاظت از بیت امام گردید. او می گفت: تلویزیون قادر نیست  حقیقت امام را منعکس کند. ایشان قبل از اینکه رو به روی انسان قرار بگیرد،  نور و تشعشعی دارد که قابل درک است؛‌ من در آن هنگام که این نور را احساس  می کنم از خود بی خود می شوم.
محمد جواد با خانم زهرا آهنی فرد، یکی از خواهران بسیج قاین ازدواج کرد.
ازدواج موفقی داشت و اظهار رضایت می کرد و از اینکه همسری مسلمان، مومن انقلابی و بسیجی نصیبش شده بود، خوشحال بود و شکرگذار خدا.
مراسم ازدواج او بسیار ساده، در یک شب جمعه بعد از مراسم دعای کمیل انجام شد.
در تمام امور خانه به همسرش کمک می کرد. یکی از آرزوهایش داشتن یک فرزند  بود. می گفت: آرزو دارم یک فرزند داشته باشم و آنگاه به شهادت برسم. شاید  می خواست یارگاری از او بماند و راه او را ادامه دهد و نیز آرزوی خانه ای  داشت که همسرش در آن راحت زندگی کند.
با پدر و مادر بسیار مهربان بود و هر وقت به روستا می رفت به آنها کمک می  کرد. بعدها نیز همواره نصف حقوق خود را برای پدر و مادرش می فرستاد.
مخارج دارو و دکتر پدرش را می پرداخت. علاقه خاصی به پدر و مادرش داشت.  هنگام عزیمت به جبهه، فاصله یک صد و پنجاه کیلومتری بیرجند تا روستا را با  موتور سیکلت می پیمود و برای یک خداحافظی، خدمت آنان می رسید. دست پدر و  مادر را حتما می بوسید و خیلی متوجه مقام آنها بود.
او در ضمن عدم وابستگی به دنیا و مادیات، توجه کامل به نیازهای زندگی  خانواده داشت و در حد لازم و معمول، در بر آوردن آنها کوشش می کرد و با  تمام مشکلاتی که در امور جبهه و جنگ داشت، خانه و خانواده را فراموش نمی  کرد. وقتی از جبهه برمی گشت، آن قدر محبت می کرد که نبودن ایشان در هنگام  حضور در جبهه، از ذهن محو می شد.
وقایع کربلا و رنجهای امام حسین (ع) و خاندان و یارانش، به ویژه حضرت زینب  (س) را متذکر می شد و از همسرش می خواست، زینب گونه صبر و تحمل داشته باشد و  در این راه تزلزلی به خود راه ندهد.
هفت شب بعد از مراسم عقد عازم جبهه شد. او جنگ را در همه مسائل برتری می  داد و در نامه ای به برادرش نوشته بود: شما تصور کن که کبوتری در قفسی است،  آیا به نظر شما این کبوتر در قفس بماند بهتر است یا آزاد گردد؟ ما آن  کبوتریم که در قفس دنیا گرفتار آمده ایم و باید آزاد شویم. پس چه بهتر که  با لباس شهادت آزاد شویم.
اولین نامه ای که آخوندی از جبهه برای علیرضا آهنی فرد نوشته بود، مشتمل بر  احادیث، روایات و کلمات مولا علی (ع) در مورد رزمندگان حاضر در جهاد و  مبارزه بود که تاثیر زیادی روی او داشته و او را متحول کرده بود.
دو تن از همرزمان آخوندی، بی سیم چی و برادر دیگری که به اسارت در آمده بود و بعد آزاد شد، می گویند:
آخوندی در عملیات خیبر دلاوری های زیادی از خود نشان داد. بسیاری از  برادران، شهید و مجروح شدند. سرانجام در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفتیم و  وضعیت بسیار بحرانی بود. آخوندی با همان رشادت بی نظیری که داشت، آرپی جی  را برداشت تا راه فراری از حلقه محاصره باز کند و نیروهایش را نجات دهد.  بسیاری از تانک ها را از یک قسمت محاصره به آتش کشید و راه باز شد و نیرو  ها موفق به فرار از محاصره شدند.
سرانجام بر اثر انفجار خمپاره به شدت مجروح شد. او را روی پتویی گذاشتیم تا  با خود بیاوریم، اما او گفت که مرا بگذارید و بروید، من کار خودم را می  کنم. چند بار اصرار کرد و چون اصرار را بی نتیجه دید، با همان روش و روحیه  فرماندهی گفت: گفتم مرا زمین بگذارید. با ایشان وداع کردیم و رفتیم و روح  خدایی او در همان جا به ملکوت پیوست. البته ما از شهادت ایشان با خبر  نبودیم تا اینکه با همرزمانی که اسیر شده بودند، مکاتبه کردیم و به زحمت  توانستیم بفهمیم که آخوندی به شهادت رسیده و روح ایشان را تشییع کردیم.
بالاخره پس از گذشت دوازده سال در فروردین ماه سال 1375، پیکر شهید توسط  گروه تجسس پیکر های شهدا شناسایی شد و در قطعه شماره 1 گلزار شهدای بیرجند  دفن شد.
فرزندی که آرزوی آن را داشت، در تاریخ 5 شهریور 1363 شش ماه بعد از شهادتش متولد شد. او را به یاد پدرش جواد نامیدند.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان"نوشته ی سید سعید موسوی ،نشر شاهد،تهران-1386

 

خاطرات
مادرشهید:
هنگامی که در بیت امام خدمت می کرد، قوطی کبیریتی با خود آورده بود و به من  می گفت: امام این قوطی کبریت را لمس کرده اند و آن را به عنوان تبرک با  خود آوردم. همچنین بعد از این ماموریت،‌ دیگر تحمل ماندن در شهرستان را  نداشت و به جبهه رفت.

برادر شهید:
یک روز در راه برگشت از مدرسه به شدت خسته شده بودم، او مرا کول کرد و به  زخمت تا خانه رساند. همچنین می گوید: زیرکی و زرنگی او برایمن مشهود بود.  برجستگی های خاص خودش را داشت. مثلا ما ساعت نداشتیم و نمی توانستیم زمان  را بسنجیم و برای به موقع رسیدن به مدرسه حساب شده عمل کنیم، ولی او ابتکار  جالبی به خرج داده بود تا بتواند از گذر زمان مطلع باشد. به این ترتیب که  در مسیر راه روستا، نشانه هایی از سنگ گذاشته بود و با آزمایش و خطا از روی  سایه آن سنگها متوجه می شد که ساعت چند است و چه وقتی از روز است و با نگه  کردن به آنها و زیاد کردن سرعت حرکتمان طوری به مدرسه می رسیدیم که  رسیدنمان موجب تعجب اولیای مدرسه می شد.

برادر شهید:
راهنمای مردم بود و حرکتهای مردمی را سازمان می داد. من کتی داشتم که آسترش  را از یک طرف باز کرده بودم؛ اعلامیه ها را به من می داد و آنها را به  خانه می رساندم و شب، همه آنها را بین مردم توزیع می کردیم. صبح هم تعدادی  از اعلامیه ها را با خود به کلاس می برد و قبل از ورود معلم یکی از آنها را  روی میز او می گذاشت و روی تخته سیاه شعار مرگ بر شاه می نوشت و دانش  آموزان را بیدار می کرد.

علی رضا آهنی:
در سالهای اول انقلاب محمد جواد مسئول آموزش بسیج سپاه پاسداران انقلاب  اسلامی شهرستان قاین بود و یک سری کلاس های آموزش نظامی را برای مردم و به  ویژه جوانان برگزار می کرد. او متواضع و اجتماعی بود و به مردم و به ویژه  مستضعفان و محرومان جامعه بسیار علاقه داشت و تواضع و خوشرویی او متقابلا  چنین علاقه ای را در تمام اقشاری که با ایشان رابطه و برخورد داشتند، به  وجود می آورد. هرگز نمی شد که او را در حال نماز ببینم و به او اقتدا نکنم.  ایمان و اخلاص بالایی داشت، ایثار و از خود گذشتگی زیادی از خود نشان می  داد و باز هم در یک جمله می گویم: من پشت سر ایشان نماز می خواندم.
او به گفته «ولایت فقیه استمرار حرکت انبیا است» معتقد بود و بر همین اساس  هم موضع می گرفت و عمل می کرد. با گروهک های ضد انقلاب به شدت مبارزه می  کرد که بیشترین مبارزه ایشان در این مورد با گروهک فریب خورده منافقین بود.  با انجمن حجتیه قاین مبارزه می کرد.

عباس لامعی معاون شهید:
جواد شبها گریه می کرد و لباس بسیجیان را می شست و بسیجی بودن را به  فرماندهی لشگر و تیپ ترجیح می داد. فرماندهی گردان را نیز به او تحمیل کرده  بودند. در هر مشکلی آیه (جعلنا من بین ایدیهم...) را می خواند.
شب عملیانت والفجر 4 بود. همه چیز برای گردان اخلاص مهیا بود. جواد آخوندی باید به عنوان خط شکن وارد عملیات می شد.
هر لحظه احتمال روشن شده هوا و به هم خوردن برنامه های از پیش تعیین شده می  رفت، چرا که بر خلاف انتظار، در منطقه عملیاتی با بیابانی انبوه از مین  های ضد نفر مواجه شدیم. جواد به برادران تخریب دستور داد مین را خنثی کنند.  به جواد گفتم: حاجی، بچه ها داوطلب شده اند بر روی مین ها بروند. جواد با  تواضع و فروتنی گفت: یک نیروی غیبی به من می گوید که ما از میدان مین به  سلامت عبور می کنیم. گفتم: آخر چطوری؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی از  بچه های بسیجی کاغذی را آورد و توی دست حاجی گذاشت و گفت: حاج آقا، بچه ها  این کاغذ را زیر یکی از مین ها پیدا کرده اند. من به همراه جواد به داخل  شیاری رفتیم و زیر نور چراغ قوه آن دست نوشته عراقی را خواندیم: ای برادر  ایرانی من افسر مسئول این منطقه مین گذاری هستم. این مین ها هیچ کدام چاشنی  ندارد و با خیال راحت می توانید عبور کنید. جواد گفت: عباس؛‌ من می روم و  امتحان می کنم. گفتم: آخر شما که؟! جواد لبخندی زد و گفت: چیه؟ نکنه می  ترسی؟ مرا در آغوش فشرد و گفت: می خواهم طوری روی میدان مین دراز بکشم که  سرم یک مین؛‌ دستم یک مین، دست دیگر یک میم و... خلاصه تمام بدنم روی مین  ها قرار بگیرد و با یک فشار به زمین باعث شوم که چاشنی مین ها عمل کند و  اگر چاشنی نداشت که هیچ. آقا امام زمان (عج) را به کمک خواستم و صدای جواد  را شنیدم. گفتم: حاجی قربونت برم زنده ای؟ و او با لبخندی صمیمانه گفت:  بادمجان بم آفت ندارد و گردان اخلاص به خط دشمن زد و پیروز شد.
او شوخ طبع، خوش برخورد و جذاب بود و با دشمنان و افرادی که رابطه داشت، بی  تعارف و صمیمی بود. وقتی که به روستا می رفت، با آن که یک فرمانده دلاور  بود، با افراد روستا به همان سبک قبلی، خیلی صمیمانه و محترمانه برخورد می  کرد و به آنها کمک می کرد. اعضای سپاه و دوستانش او را الگو، نمونه و سر  مشق خود می دانستند و از او به عنوان فرمانده دلاور، فداکار، مومن، مخلص،  شجاع و انقلابی یاد می کردند.
مرتضی عفتی، همرزم شهید می گوید:
جبهه عبادتگاه بود و فرماندهان گردانها که مجریان اصلی امور بودند خودشان  بیشتر به امر عبادت می پرداختند. نمازهای جماعت به پا داشته و دعا و مراسم  عزاداری و سخنرانی را انجام می دادند. از دیگران شنیدم که آخوندی مقید به  نماز شب هم بود.
سازماندهی، آموزش و پرداختن به مشکلات نیروها، فراغتی برای او نمی گذاشت.
اما اگر فرصت اندکی پیدا می شد، به تلاوت قرآن و مصاحبت دوستان می پرداخت.  به پیروی از ولایت فقیه تاکید می کرد و می گفت: هر کس می ترسد، به میدان  نبرد نیاید. سیاهی لشگر دردی را دوا نمی کند. باید مردان و دلاوران به  میدان بیایند.
وقتی دورویی و عدم صراحت افراد را می دید، عصبانی می شد. صراحت و رک گویی  را می پسندید. آرزویش پیروزی و عزت اسلام بود و اینکه به تکلیفش عمل کرده  باشد و امام از او راضی باشد. می گفت همان طور که امام فرموده اند: اگر جنگ  20 سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم.

محمد حسن شبانی:
آخوندی تمام و کمال گوش به فرمان امام بود و در هر شرایطی به فرمان ایشان  عمل می کردند. تاکید فراوان داشت اهداف امام که اهداف اسلام بود را دنبال  کنیم و قدر زنده شدن دوباره اسلام بعد از چهارده قرن مظلومیت را بدانیم و  در حفظ آن بکوشیم. اخلاص او در عبادت، بسیار بالا بود و در زندگی نیت (قربه  الی الله) داشت.

گردان ایشان در جبهه کردستان یک گردان موفق بود و ماموریتهای مهمی به ایشان محول می شد که در همه موارد موفق و پیروز بود.
شجاعت او زبانزد و برای دشمن کمرشکن بود. به طوری که ضد انقلاب برای به شهادت رساندن و تحویل سر او، جایزه گذاشته بودند.
ارتباط او با خداوند برقرار و مستحکم بود،‌ لذا مشکلات را هیچ می انگاشت و تسلیم نمی شد.
در کارهای جمعی مشورت می کرد و مدیر تک رو و خود رای و مستبدی نبود.
البته اگر کسی کم کاری و کوتاهی می کرد، با ابهت خاص خودش که بسیار کار ساز  بود، با او برخورد می کرد و مقید به انجام دادن درست مسئولیت ها بود.

همسرشهید:
برای خداحافظی و مشایعت به محل حرکت اتوبوس رفتم و وقتی ایشان مرا دید، اظهار شرمندگی کرد و گفت: راضی به زحمت نبودم.
ایشان با روحیه عالی راهی جبهه شد و مرا به صبر و مواظبت از فرزندی که در  راه داشتیم، توصیه می کرد که این آخرین دیدارمان بود. ایشان گفتند: من  احتمال می دهم که این بار به شهادت برسم، زیرا آنچه از خدا خواسته بودم به  من عنایت فرموده است و نیز حساب هایم را با همه تصفیه کرده ام و در خواب  دیده ام که به شهادت می رسم.

برادر شهید:
قبل از شهادت ایشان موفق به حضور در جبهه شدم. در منطقه سومار بودم و او  برای دیدن من از منطقه اسلام آباد آمد. پیشنهاد کرد به شهر برویم و از آنجا  تلفنی با خانواده صحبت کنیم و حالی از آنها بپرسیم. وقتی خواستیم حرکت  کنیم، با توجه به اینکه لباس های بسیجی که به تن داشتم، مرتب نبود. او به  من گفت که برگردم و لباس های شخصی و تمیز و مرتبی بپوشم. چون عقیده داشت ما  رزمندگان اسلام و سربازان انقلاب هستیم و به ویژه اینکه اینجا که بدخواهان  انقلاب فراوان هستند باید نمونه نظم و ترتیب و تمیزی باشیم تا مورد تمسخر  دیگران قرار نگیریم و این آخرین دیدار ما بود. من هنوز در همان منطقه سومار  بودم که خبر  شهادت ایشان را در عملیات خیبر دریافت کردم.

علیرضا آهنی فرد:
آخوندی برای اجرای ماموریتی از بیرجند به تهران رفته و پس از اتمام  ماموریت، به مشهد برگشته بود. تصمیم گرفت به جای رفتن به بیرجند به تهران  برگردد و به جبهه عزیمت کند؛ این بود که شب در حالی که بسیار خسته بود، در  آنجا ماند و صبح به قصد جبهه حرکت کرد. بعد از آن من و چند تن از همکاران  به جبهه های غرب رفتیم و متوجه شدیم به جبهه های جنوب رفته است. پس از چند  روز به همراه گروه به جنوب رفتیم. نشانی از او نداشتیم و به همراه یکی از  همراهان گروه به نام برادر ایمانی به جستجوی آخوندی پرداختیم تا ما را به  مقر فرمانده گردان یدالله راهنمایی کردند. ما با تعجب گفتیم: ما با آخوندی  کار داریم؛‌ چرا نشانی مقر فرمانده گردان را به ما می دهید؟ آنها گفتند:  خوب ایشان فرمانده گردان هستند. این لحظه برای من و برادر ایمانی لحظه ای  تکان دهنده بود. نا خوداگاه بر روی خاک های گرم نشستیم و غبطه خوردیم و  گفتیم: به ما نگفته بود که فرمانده گردان است. وقتی او را دیدیم و گفتیم  چرا به ما نگفتی فرمانده گردان هستی؟ گفت: این فرماندهی چیزی نیست. مهم این  است که اینجا انجام وظیفه کنم و این آخرین دیدار ما با آخوندی بود.
آخوندی در عملیات خیبر به شهادت رسید. ایشان در آن عملیات، فرمانده گردان  ید الله از تیپ امام صادق (ع) به فرماندهی سردار انجیدی بود.

محمد حسن شبانی:
هنگامی که نیروهای گردان من به شهادت رسیدند یا مجروح شدند، آخوندی ماموریت  یافت که محدوده ماموریت گردان مرا محافظت کند و با دشمن به مقابله برخیزد.  محل عملکرد ما کنار رودخانه دجله بود. آخوندی نیروهای بسیار شجاع و عجیبی  داشت. درگیری بسیار سختی روی داد، چرا که عراقی ها قصد زدن پل به روی دجله  را داشتند و ما مامور بودیم از این عمل آنها جلوگیری کنیم. حدود دو سوم  نیروهای گردان ایشان به شهادت رسیدند و سرانجام خودش نیز به شهادت رسید.
همچنین ایشان از آخرین دیدارش با آخوندی می گوید: آخرین دیدار من با ایشان،  لحظه حرکت به طرف عملیات بود که در کنار شیر علی هنگامی که می خواستم سوار  قایق شوم، پیش آمد. او به من گفت: حسن ما را دعا کن و اگر به شهادت رسیدی  مرا فراموش نکن. من گفتم جواد جان، نشانه های شهادت در چهره تو پیداست؛‌ تو  مرا دعا کن. خداحافظی کردیم و رفتیم و دیگر ایشان را ندیدم.

مادرشهید:
با همه ما خدا حافظی کرد و گفت: این آخرین دیدار است. بر سر مزار پسر عمویش  که به شهادت رسیده بود، حاضر شد و خطاب به او گفت: می آیم، منتظر باش.

علیرضا آهنی فرد :
یکی از همرزمان ایشان به من گفت: در عملیاتی که آخوندی به شهادت رسید، حاضر  بودم. در محاصره تانکهای دشمن گیر کرده بودیم و وضعیت بسیار بحرانی و  خطرناکی بود، آخوندی با رشادت و شهامت کامل‌ آرپی جی را به دست گرفت و  مانند شیری به میدان مبارزه رفت تا یک تنه، حلقه محاصره را بشکند و همین  کار را هم کرد و با انهدام بسیاری از تانکهای دشمن، راه فرار از حلقه  محاصره را باز کرد و سرانجام به شدت مجروح شد.

محمد حسن شبانی :
شجاعت، مدیر بودن و تدبیر ایشان را در کودتای نوژه که ایشان مسئول یکی از  تیم های خنثی سازی کودتا و دستگیری افسران و خلبانان کودتاچی بودند، دیدم.

برادر شهید:
یک دفعه در اوج تظاهرات مردمی تعدادی از سربازان لشکر 77 خراسان از مشهد  جهت سرکوبی افراد به بیرجند آمده بودند. به محمدجواد خبر دادند که فردا  چنین گروهی می رسد. محمدجواد رفت و اطلاعات کسب کرد و به من گفت: تعدادی  سرباز جدید آمدند و چون با روحیات مردم آشنا نیستند ممکن است مردم را  بکشند، مواظب خودت باش. چون به هر حال پدر تو را به من سپرده است. من می  خواهم به پادگان بروم. شنیده ام برادر حاجی محمد هم با این سربازهاست. باید  او را امشب فراری بدهم. در مورد فرار سربازان هنگام صدور فرمان فرار  سربازان از پادگان ها خیلی تلاش می کرد سربازان را از میله های پادگان بالا  کشیدند و آنها را به پشت پلیس راه می بردند کرایه ماشین و لباس می دادند و  سوار ماشین ها می کردند و فراری می دادند. محمدجواد برادرم حاجی را آن شب  از پادگان به خانه آورد روز بعد با توجه به اینکه آدرس خانه برادرم را می  دانستند یک استواری به درب خانه برادرم آمد و با لحن خیلی تند و زشتی گفت:  حاجی محمد کجاست؟ محمدجواد گفت: سرکار من خبری ندارم. استوار به محمدجواد  گفت: فقط چند ساعت به شما فرصت می دهم. اگر این جریان حل شد که شد و گرنه  با شما برخورد می کنم. چند ساعت بعد دو مرتبه به درب خانه آمد. محمدجواد  این استوار را گرفت و به داخل خانه کشید و یک مقدار او را کتک زد و گفت: از  الان حق نداری اسمش را ببری. این استوار از دست محمدجواد فرار کرد و او  نیز به دنبالش بود تا دو مرتبه او را کتک بزند.

یک روز محمدجواد به درب مغازه خیاطی آقای بابایی آمد. من آنجا کار می کردم.  دیدم داخل پیراهنش مقدار زیادی اعلامیه است. مرا به انتهای مغازه برد و  آستر کت مرا پاره کرد _ از قسمت یقه پاره کرد چون پایین آستر بسته بود _ و  تمام اعلامیه ها را داخل کت من ریخت گفت: چون شما دیرتر تعطیل می کنید _  حدود ساعت 9 شب تعطیل می کردیم _ و کسی مزاحم شما نمی شود. این اعلامیه ها  را به خانه برسانید و در هنگامی که با مأمورین برخورد می کنید بدون هیچ  هراس و ترسی با خیال راحت از کنار آنها گذر کنید. وقتی که به خانه می رفتم  در بین راه به مأمورین برخورد کردم ولی متوجه نشدند اما خیلی می ترسیدم چون  هنگام راه رفتن کاغذها بر اثر جابجایی صدا می کرد. ولی بالاخره اعلامیه ها  را به خانه رساندم.

یک روز محمدجواد مشغول پخش اعلامیه به  مردم _ داخل خیابان جمهوری اسلامی به سمت گاراژدارها _ بود. اتفاقاً دو نفر  از مأمورین پلیس همانجا گشت می زدند اما چون او سرش پایین بود و سریع به  عابرین اعلامیه می داد متوجه مأمورین نشد. اتفاقاً دو برگ از همان اعلامیه  ها را به دست همان مأمورین داد. به شهید گفتند: اینها چیست؟ محمدجواد تا  سرش را بالا برد و دید که اینها مأمور هستند یک دفعه دست مرا گرفت و فرار  کردیم و داخل کوچه ها رفتیم. مأمورین موفق به دستگیری ما نشدند ولی چون  محیط کوچک بود شهید را شناخته بودند. مدت ها در پایین شهر مخفی بود و تغییر  لباس و چهره می داد تا دست ساواک نیفتد.

محمد قاسمیان:
عملیات والفجر یک در گردان سیف ا... با برادر آخوندی (خدا رحمتش کند شهید  شده) بودیم شب از یک پلی رد شدیم و به یک خاکریز رسیدیم گفتند : امشب باید  عملیّات بشود نمی دانم قرار بود ساعت 9 عملیّات شروع شود نمی دانم چه مسئله  ای بود که از ساعت 5 صبح ما را پشت یک سری کانال نگه داشتند بچّه ها هم  پشت سر هم زخمی می شدند تعداد کمی مانده بودیم بعد از مدّتی رمز حمله را  دادند ما عقب بودیم فقط فهمیدیم یک عدّه از جلو حرکت کردند بلند شده و به  جلو رفتیم . بعد از نیم ساعت مسافت که رفتیم روز شد و هوا روشن شد که به  سیمهای خاردار رسیدیم عراقی ها پشت تپّه بودند طوری بود که اگر از تپّه ها  بالا می رفتیم در دید آنها برودیم به جلو هم نمی توانستیم برویم یک عدّه  تخریبچی بودند که چند نفری از آنها خدا رحمتشان کند همانجا شهید شدند  سیمهای خاردار را بریدند که ما رد شدیم دو سه تپّه به جلو رفتیم عراقی ها  الکی این تپّه ها را رها کرده بودند که از پشت ما را محاصره کنند به جلو  رفتیم بعد از یک مدّت این طرف را نگاه کردیم دیدم برادر آخوندی و محمود  حسینی (که یک مدّت فرماندة سپاه شیروان بود و الان هم مثل اینکه در لشکر 5  نصر معاون گردان است) و برادر محسن اخوان از مشهد بودند (که بعداً شهید  شدند) دیدم ده نفر بیشتر نیستند یک گردان به آن عظمت فقط این ده نفر مانده  بود که آقای آخوندی گفت : به عقب برگردید چون از سمت راست ما هم قرار بود  برادر برونسی عمل کند اینهها سه مرتبه این تپّه را گرفته و بعد عقب نشینی  کرده بودند تپّه را نتوانسته بودند بگیرند و ما در محاصره بودیم بعد گفتند  عقب نشینی کنید یک تعداد از بچّه ها زخمی شده بودند برادرمان آخوندی هم  زخمی شدند در حال عقب نشینی خدا می داند نمی توانستیم خودمنان را به عقب  بکمشیم اصلاً راه رفتن برایمان مشکل بود چه رسد به این که زخمی هم بیاوریم  یک تعداد زخمی شدند همه عقب آمدیم یک مقدار که به عقب آمدیم آقای محمود  حسینی هم زخمی شدند آنجا من متوسّل به امام هشتم شدم یقین دارم اگر آنجا  امام هشتم کمک نمی کرد ما صد در صد شهید کی شدیم البتّه شهادت افتخار است  ولی وقتی انسان می تواند بیشتر کار کند مثلاً زود شهید شود آنجا هم باز  متوسّل به امام هشتم شدم که خودش کمک کرده ، به عقب برگشتم .

روزی که من را به جبهه اعزام کردند ، پیش  آقای علوی - مسئول پرسنلی لشکر 5 نصر - رفتم ، گفت: خوب است با توجّه به  سابقه ای که در جبهه دارید پیش برادرت بروی و در گردانش خدمت کنی . یک دفعه  محمّدجواد آمد و به آقای علوی گفت : ما اینجا آمدیم و به خاطر خدا می  جنگیم و ممکن است در حین عملیّات ها یکی از ما زخمی یا اسیر یا شهید بشویم  خواسته یا ناخواسته در ارادة برادر دیگر تأثیر می گذارد وسست می شود برای  رساندن جنازه اش و یا خبر رسانی ، جبهه را ترک می کند . من گفتم : داداش  دوست دارم در کنار شما باشم . گفت : نمی شود یا من در این لشکر خدمت می کنم  یا برادرم . من بلافاصله انتقالی ام را و به تیپ امام جحعفر صادق (ع) رفتم  و تغییر جا دادم . در منطقه که بودم محمّدجواد به همراه شهید احمد رحیمی  پیش من می آمدند و احوال مرا می پرسیدند .

یکدفعه مجروح شده بودم و در بیمارستان امام خمینی تهران بستری بودم. به  محمد جواد زنگ زدم. گفتم: دادش مریض هستم. بعد از احوالپرسی گفت: دادش الان  عازم جبهه هستم آیا شهید می شوی یا سالم می مانی؟ گفتم: سالم می مانم.  گفت: پس جبهه زمین مقدم تر از دیدار مریضم هست. اگر رسیدم بعد از شما  سرخواهم زد.

یکدفعه که من عازم جبهه بودم تشییع جنازة  شهید رحیمی بود . متوجّه شدم که محمّدجواد گریه می کند . با ایشان خداحافظی  کردم . تصوّر من این بود که شاید گریه اش به خاطر جبهه رفتن من است .  محمّدجواد بلند شد و صورت مرا بوسید و آیه الکرسی را در گوشم خواند و گفت :  خدا یارتان باد . برادر عزیزم می بینی که دوست و همرزمم که با او در یک  گردان بودیم لیاقت پیدا کرد و این جهان خاکی را ترک کرد و رفت . امّا من از  عقب مانده ها هستم و در بیرجند در نعمات خداوند که قدر آنها را نمی دانیم  غرق شده ایم . از خداوند می خواهم که ما را از بازماندگان قرار ندهد و ما  را هم به این لیاقت برساند .

یادم هست پدرم یک گوسفند گرفته بود و می  خواست برای سلامتی ایشان عقیقه کند . امّا محمّدجواد نگذاشت که پدر م این  کار را انجام دهد و گفت : نمی خواهم به جبهه بروم . بعد از بیرجند نامه  فرستاد که من به جبهه رفتم .

دفعه آخر که محمد جواد می خواست به جبهه  برود من خودم ایشان را تا میدان امام همراهی کردم. بعد از خدا حافظی من  گفتم: ان شاءالله کی بر می گردی؟ تبسم کرد و گفت: وقت گل نی! گفتم: یعنی  چه؟ گفت: برادر دوستان ما رفتند. ماندن ما صلاح نیست دعا کنید، خدا شهادت  را نصیب ما کند و ما را از این فیض عظیم محروم ننماید.

قرار بود عملیات والفجر مقدماتی انجام  دهیم . قبل از این عملیات به خاطر آمادگی خودمان یک عملیات داشتیم . آن  عملیات را رفتیم . در این عملیات به مین های دشمن برخورد کردیم و تعداد از  بچه ها مجروح و شهید شدند . صبح روز بعد اول صبح برادرم مرا صدا زد و گفت :  داداش زنده ای یا شهید شده شده ای . گفتم: زنده ام . خندید و گفت : من که  گفتم : بادمجان بم آفت ندارد . من و تو از مانده ها هستیم و ما باید حالا ،  حالاها در این دنیا باشیم . ما خیلی گناه کردیم و خیلی کار دارد که ما به  این شهدا برسیم . چندین مرحله با سید احمد رحیمی همراه همدیگر به دیدن من  آمدند و من هر وقت آقای رحیمی را می دیدم خجالت می کشیدم .

عبد الحسین خرد پژوه:
در عملیات خیبر ما با هلیکوپتر به منطقه اعزام شدیم. دو سه نفر از دوستان  در حین عملیات وقتی تعداد زیاد تانک های عراقی را دیدند می خواستند عقب  نشینی کنند اما سردار آخوندی واقعاً با قاطعیت جلوی آن ها را گرفت و گفت:  که باید حتماً ایستادگی کنید و شما که قبول کردید در این عملیات باشید پس  باید دلاورانه بجنگید و مقابل دشمن بایستید و گرنه خودم جلو شما را می گیرم  و نمی گذارم به عقب بروید.

یک روز قرار بود گردان برادرم در سومار با  گردانی که من در آن بودم عوض بکنند . وقتی داخل خط استقرار یافتیم ایشان  می خواست برای عملیات والفجر مقدماتی به شوش دانیال برود . دیدم خیلی  ناراحت است و گریه می کند . دلیل ناراحتی اش را سؤال کردم گفت : داداش شهید  آهنی داخل همین ارتفاع شهید شد . - شهادت پسر عمه ما رجبعلی آهنی بر روی  برادرم تأثیر زیادی گذاشته بود چون هر دو فرمانده بودند و همیشه در کنار هم  بودند - به محمد جواد گفتم : داداش برای تشییع جنازه شهید آهنی نمی روی ؟  آیا چیزی از نبرد مهم تر است ؟ ما باید راه شهدا را ادامه بدهیم کسانی  هستند که در این مراسم شرکت کنند .

عباس لامعی:
قبل از انقلاب با نیروهای ساواکی درگیر شده بودند . وقتی ساواکی ها او را  دنبال می کنند تا دستگیرش کنند آقای آخوندی بالا پشت بام مسجد آیتی می رود .  نیروهای ساواکی که بالای پشت بام می آیند ایشان با آجر با ساواکی ها درگیر  می شود .

زهرا هاشمی زو:
آقای آخوندی در تربیت معلم خواهران یک کلاس آموزش سلاح برای خواهران گذاشته  بود . من مشغول نگهبانی بودم که دیدم یک دختری با سرعت فرار می کند و  ایشان هم به دنبال او می دود و می گوید : ایست و گرنه تو را می کشم .  بالاخره دختر ایستاد و قطعه ای از سلاح که در دست داشت انداخت . من سوال  کردم که چه شده است ؟ گفتند : این دختر شیطان سلاح را برداشت و فرار کرد  و  معلوم شد که از گروهک ها و ضد انقلابیون است .

صائب:
یادم هست که محمّد جواد تعریف می کرد که یک دفعه فرماندهی یک واحد مشترک  ارتش و سپاه را بر عهده داشتند و قرار بود که یک عملیّاتی انجام شود و یک  محوری را باز کنند . فردی که باید محور را باز می کرد مربوط به یگانی غیر  از سپاه بود . او در کار خود تعلّل می کرد تا اینکه محمّدجواد با او برخورد  کرد و خیلی قاطعانه به او گفت : چرا محور را باز نکردی ؟ این محور حتماً  باید باز شود . محمّدجواد با برخورد قاطعانة خود در آن روز تمام آن واحد را  به اطاعت فوق العاده ای نسبت به خود در آورده بود . بالاخره ایشان به  همراه یکی از برادران ارتش رفتند و آن معبر را باز کردند و عملیّات انجام  شد .

عباس لامعی:
ما در منطقة شاخ شمیران حالت پدافندی بودیم و به همراه محمّدجواد و دو سه  نفر دیگر در سنگر فرماندهی بودیم یکی از برادران آمد و گفت : بیایید و  ببینید که عراقی ها در حال جابجا کردن نیروها هستند . بیرون آمدیم و متوجّه  شدیم که عراقی ها در حال جابجایی نیرو هسند . بعد از چند دقیقه صدای  انفجار مهیبی شنیدیم برگشتیم دیدیم سنگر فرماندهی با خاک یکسان شده است .  خواست خدا بود که این شهید بزرگوار هنوز خدمت می کند .
محمد راستگو:
شهادت شهید در جزیره مجنون در جاده خندق و در کنار رود دجله اتفاق افتاد و  بچه های که با ایشان بودند گفتند : که در شرایط بسیار حساس و زیر آتش دشمن ،  با وقار و متانت در حال نبرد بود که حتی زمانی که تبرهایش شیمیایی شده  بودند ولی هیچ دلهره و ترس نداشت و با دلی آرام به شهادت رسید .

محمود آبادی:
یادم هست که محمدجواد شنیده بود که من در جبهه با بعضی افراد به تندی  برخورد می کنم. من آن زمان فرمانده گردان بودم. برایم نامه نوشت. در نامه  نوشته بود: برادر عزیزم با محرومین، مستضعفین، یاران امام و بسیجیان مانند  برادر واقعی باش و با دشمنان ستیز کن و هیچ وقت به آنها پشت مکن.

یادم هست یک سری من از روستا به بیرجند  آمده بودم. به محمد جواد گفتم: برادر من پول کم دارم و می خواهم به روستا  بروم. محمد جواد دستهایش را داخل جیبش کرد و گفت که: پولهایم جا مانده است.  محمد جواد با موتور رفت و بعد از نیم ساعت برگشت و برایم پول آورد و من به  روستا رفتم. بعد متوجه شدم که محمد جواد خودش پول نداشته و از یکی از  دوستانش قرض کردند و به من دادند.

یادم هست که یکدفعه نان نداشتیم. حتی پول  هم برای خرید، کرایه خانه و حمام رفتن هم نداشتیم. محمد جواد هم حالش بد  بود به طوری که وقتی سوار بر دوچرخه می شد سرش گیج می رفت اما با همین وضع  به کارگری می رفت و در باغ سپهری قدیم سیمان درست می کرد و حدود چهارپله را  با دو عدد سطل پر از سیمان بالا می رفت و برمی گشت و به خاطر تب زیاد حالش  به هم می خورد اما با این حال برای تأمین مایحتاج زندگی به کار خود ادامه  می داد.

عباس لامعی:
یکدفعه برای شناسایی به منطقة شاخ شمیران رفته بودیم . محمّدجواد از صخره  ای سقوط کرد و کمرش به سنگ نوک تیزی خورد و مقداری از ناحیة کمر خونریزی  داشت . بچّه ها خیلی اصرار کردند که این راه را ادامه ندهیم و برویم و فردا  شب بیاییم ولی محمّدجواد گفت : ما هنوز رسالتمان را انجام نداده ایم زمانی  که کارمان را انجام دادیم برمی گردیم.

عبد الحسین خرد پژوه :
یادم هست در آخر عملیّات خیبر که عدّة زیادی از بچّه ها شهید شده بودند و  در روحیّه بچّه ه

/ 0 نظر / 20 بازدید