کاش... دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم...

دلم را چون انارى کاش یک شب دانهمى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مىکردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبانبودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مىکردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم بهمحرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مىکردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقتزد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مىکردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مىافتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مىکردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مىشد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمىکردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودمکاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مىکردم

... علی رضا قزوه ...

/ 0 نظر / 11 بازدید